معلم: عاشقی‌ات، جاودانگی، تنهایی
پنجشنبه 8 اسفند 1398 ساعت 08:00 ب.ظ | نوشته شده به دست مسافر فرهنگ | ( نظرات )
«به نام آن‌کس که به قلم سوگند یاد کرد»
معلمی یعنی عاشقیت، یعنی جاودانگی، یعنی تنهایی

معلم به دیگران می‌آموزد؛ می‌آموزد آنچه را آموخته است. آموزگار با صبوری مثال‌زدنی و مهربانی کم‌مانند، بذر آگاهی و دانایی را در عمق ضمیر شاگردان و رهجویانش می‌نشاند و آن‌گاه مادرانه به مراقبت می‌نشیند تا این بذر جوانه بزند، قد بکشد، ببالد. معلم و راهنما، نمی‌تواند یک شاگرد یا رهجویش را بیشتر یا کمتر از بقیه دوست داشته باشد او عاشقانه عاشق همه‌شان است.
وقتی می‌گویم معلم یا راهنما عاشق است، غلو نمی‌کنم. سخن لغو نمی‌گویم. راست می‌گویم؛ عاشق است عاشق. سال گذشته در اواخر دی‌ماه، در یک شب سرد زمستانی خبر دادند رهجویم دست به انتحار زده است. هم قرص زیاد خورده بود و هم رگ دستهایش را زده بود. خدای من! ابتدا فکر کردم ممکن است نمایشی باشد. کاش بود. نبود. رهجوی من خسته از دنیا، خسته از اعتیاد، خسته از نتوانستن‌ها، مصمم بود که از دنیا برود. نمی‌دانستم چه کار کنم. به همراهش گفتم اگر از کُما بیرون آمد من را خبر کند. پایم نمی‌کشید بروم بیمارستان. لباس پوشیدم از خانه بیرون زدم. هوا سرد بود. تاریکی جان داشت و با دستان استخوانی کشیده‌اش به صورت و گردن و دستهایم چنگ می‌کشید. راه رفتم و راه رفتم و فکر کردم. حتی لحظه‌ای از گوشی غافل نبودم. منتظر بودم. چنان بی‌تاب و بی‌قرار که در آن سرما تن و روی و سرم به عرق نشسته بود. فقط راه می‌رفتم. پایم نمی‌‌کشید بروم بیمارستان، پایم نمی‌کشید بروم خانواده‌اش را در آن حال و روز ببینم. پایم نمی‌کشید بروم شاگردم را در چنان شرایط هولناکی ببینم؛ با شلنگی در معده و بینی. قدم زدم، خسته‌وار و از نفس افتاده. تجربه انتحار چنان دهشتناک است، چنان فاجعه‌بار است که حتی ذهن، یادآوری‌اش را پس می‌زند. تجربۀ انتحار آنقدر هولناک است که حتی نمی‌توان صادقانه و شفاف برای کسی بازگفتش؛ گوینده را ویران می‌کند.
کنار اتوبان بودم. کدام اتوبان نمی‌دانم. شماره‌اش را گرفتم. فکر می‌کنم ساعت حدود سه نیمه شب بود. یکی از همراهانش گوشی را برداشت. گفتم می‌توانی بروی داخل؟ گفت نه اصلا. گفتم پس لطف کن بده به دکتر کشیک. دکتر اگرچه خواب‌آلود و خسته اما مهربان بود. گفتم معلمش هستم لطف کن گوشی را ببر نزدیک گوش‌اش. گفت نمی‌شنود. گفتم انسان در همه حال صدای معلمش را می‌شنود. بُرد.
گفتم سلام. خسرو هستم. نگرانم. اما خسته و سرما زده نیستم (که بودم!). گفتم برگرد نه به خاطر من یا خانواده. برای خودت برگرد. برگرد و این شانس را به خودت بده که یک‌بار دیگر راه درمان را با هم طی کنیم. گفتم انتحار بدترین انتخاب است. مصیبت آنجاست که بند سیمین بریده نمی‌شود و ناگزیر می‌مانیم در مرز رفتن و ماندن با بدنی متلاشی شده. گفتم تجربۀ حال تو را دارم. می‌دانم الان چگونه دهها موجود پشمالو و سیاه و متعفن و کریه دوره‌ات کرده‌اند تا به عمق زمین ببرندت. نرو. مرگِ پلشتی است. مثل غرق شدن در مرداب پرلجن و متعفن و...و...گفتم و گفتم و اصلا حواسم نبود گریه می‌کنم. دقایقی از طلوع گذشته بود که دکتر کشیک تماس گرفت. صدایش از شوق می‌لرزید. گفت برگشت.
معلم جاودانه است. وقتی شما چیزی از جنس دانایی و نور در ذهن و ضمیر شاگردان و رهجویانتان جاری می‌کنید، وقتی بذرهای نیکویی و دانایی و عشق می‌کارید، به یقین سبز خواهند شد. رهجوها و شاگردان هیچ چاره‌ای ندارند جز نشر این آگاهی‌ها و فهم‌ها. حتی اگر مستقیم هم نشر ندهند، با رفتارشان، با کردارشان و با کلام غیرمستقیم، این ودیعه‌های آسمانی را به دیگران منتقل می‌کنند و آن‌ها نیز به دیگران و این چرخه مقدس تا ابدیت ادامه دارد. این گونه است که یک معلم، یک راهنما، در ذهن و روح و قلب آدم‌ها زنده می‌ماند و جاودانه می‌شود.
تنهایی سرنوشت محتوم معلم‌هاست. شاگردان و رهجوها می‌آیند و فارغ‌التحصیل می‌شوند و می‌روند. می‌روند و دیگر پشت سرشان را هم نگاه نمی‌کنند. و معلمشان را، راهنمایشان را که کم‌کم از روزگار موی سفید و پشت خمیده و ضعف بینایی و شنوایی هدیه گرفته تنها می‌گذارند. بعضی از این شاگردان یا رهجوها بر اثر منیت یا سوء‌تفاهم یا آلودگی حسی، ارتباطشان با راهنما و معلم قطع می‌شود. برخی هم به اجبار اطرافیان می‌روند. گاه حتی کار به جایی می‌رسد که نگاهت هم نمی‌کنند، سلامت را هم حتی پاسخ نمی‌دهند. حرمتِ آن‌همه آموزش و رنج و زحمت، چون مِه‌ی رقیق آرام آرام محو می‌شود و می‌رود و معلم تنها می‌ماند.
اما چه می‌توان کرد؟ معلم است دیگر. عاشق جاودانه و تنها. 
والسلام 
خسرو باباخانی 
7 اسفند 98

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دلنوشته، مقالات،


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
همسفر خسته یکشنبه 11 اسفند 1398 02:24 ق.ظ
سلام خدا قوت استاد گرانمایه،هرگز تنها نیستید و نخواهید بود چرا که بالاترین رب با شماست.
احساستان از معلمی را بسیار زیبا به قلم جاری نمودید،امیدوارم پاداش و مزد زحمتتان را که بی منتهاست
از رب حقیقی بگیرید.
دعا کنید که مسافر من هم برگردد به حیات درست ودست یابد و ما نیز در کنارش دست یابیم.من هم دعایتان میکنم.
علیرضا شنبه 10 اسفند 1398 09:09 ق.ظ
ممنون از یادداشت زیباتون
البته
پاداش شما دست یاری شما را خواهد داد
پنجشنبه 8 اسفند 1398 11:52 ب.ظ
سلام
.
.
.
عالی بود. خداقوت
مسافر اکبر پنجشنبه 8 اسفند 1398 09:15 ب.ظ
بسیار عالی بیان کردید.
مسافر مرتضی ن پنجشنبه 8 اسفند 1398 08:58 ب.ظ
سلام و درود بر استاد و معلم عزیزم
.
.
فوق‌العاده زیبا و پر احساس بود
مسافر اکبر پنجشنبه 8 اسفند 1398 08:53 ب.ظ
بسیار عالی بیان کردید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو